تبليغاتX
عاشقانه ها



عاشقانه ها

معشوق همینجاست





دیریست که دل در طلب یار فغانست *   زین درد جهانسوز که در سینه نهانست *  عشق است که عالم همه را در غم خود سوخت*  کاین سوختن و ساختنش از دل و جانست*    در پی کشف حقیقت همه روز و همه شب*    افسوس و صد اقسوس کاین عشق فسانه ست *   این عشق مگر چیست در این عالم هستی *   کز خرد و کلان پیر و جوان در پی آنست *   ای عاشق اگر خواهی نمانی ز ره عشق  *  در مستی آن کوش که سلطان جهان است *   به یلدا شب ار عاشق نشوی عشق حرام است *    چیزی که عیانست چه حاجت به بیان است 

شعر از mtn

آبان 86


+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388 | ساعت10:30 | توسط mtn |






 

حكايتي از زبان مسيح نقل مي‌كنند كه بسيار شنيدني است. مي‌گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت‌هاي مختلف آن را بيان مي‌كرد.

حكايت اين است:

مردي بود بسيار متمكن و پولدار. روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آنها در باغ به كار مشغول شدند.

كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گرچه اين كارگران تازه، غروب بود كه رسيدند، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد.

شبانگاه، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه كارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي‌ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند: "اين بي‌انصافي است. چه مي‌كنيد، آقا ؟ ما از صبح كار كرده‌ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده‌اند. بعضي‌ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آنها كه اصلاً كاري نكرده‌اند".

مرد ثروتمند خنديد و گفت: "به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده‌ام كم بوده است؟" كارگران يك‌صدا گفتند: "نه، آنچه كه شما به ما پرداخته‌ايد، بيشتر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته‌ايم." مرد دارا گفت: "من به آنها داده‌ام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم، چيزي از دارائي من كم نمي‌شود. من از استغناي خويش مي‌بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقعتان مزد گرفته‌ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي‌دهم، بلكه مي‌دهم چون براي دادن و بخشيدن، بسيار دارم. من از سر بي‌نيازي است كه مي‌بخشم".

مسيح گفت: "بعضي‌ها براي رسيدن به خدا سخت مي‌كوشند. بعضي‌ها درست دم غروب از راه مي‌رسند. بعضي‌ها هم وقتي كار تمام شده است، پيدايشان مي‌شود. اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي‌گيرند". شما نمي‌دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي‌نگرد، بلكه دارائي خويش را مي‌نگرد. او به غناي خود نگاه مي‌كند، نه به كار ما. از غناي ذات الهي، جز بهشت نمي‌شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت، ظهور بي‌نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين خشكه مقدس‌ها و تنگ نظرها برپا داشته‌اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي‌توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند.


+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 | ساعت6:26 | توسط mtn |





من از این فاصله ها دلگیرم
بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم
ساعت گریه و غم هیچ نمی خوابد و من
در الفبای زمان خسته ی این تقدیرم
سالی ست که می خواهم از اینجا بروم
ولی افسوس که در قلب زمین زنجیرم
در غم عشق ندانسته ی خویش
روی سجاده ی احساس تو ... "جان" می گیرم !


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388 | ساعت15:25 | توسط mtn |





 
چطور ، بهتر زندگي کنم ؟

با كمي مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار و  ترس را به گوشه اي انداز  .

شک هايت را باور نکن ،

وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .

پرسيدم ،

آخر .... ،

و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،

قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .


كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .


موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..

داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :


هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي

زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرد ،


آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،


شير نيز براي زندگي وامرارمعاش در صحرا ميگردد،كه ميداند بايد

از آهو سريعتر بدود ، تا  گرسنه نماند .


مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،


مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت،با


تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..


به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم بازهم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :

زلال باش ... ،‌      زلال باش .... ،


فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،

زلال كه باشي ، آسمان در توست .

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 | ساعت18:19 | توسط mtn |





www.Marshalclub.com/join


 

« فریدون مشیری »

 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 | ساعت14:46 | توسط mtn |





ماه من غصه چرا   ؟؟؟

 

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

 

مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

 

یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت

 

 بلکه از عاطفه لبریز  شد و نفسی از سر امید کشید

 

و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت


تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

 

ماه من غصه چرا؟؟

 

تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست

 

ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

 

کار آنهایی نیست که خدا را دارند
 

ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید

 

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

 

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

 

و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز

 

او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد

 

او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد

 

ماه من...

 

غصه اگر هست بگو تا باشد

 

معنی خوشبختی، بودن اندوه است

 

اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور

 

چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند

 

همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر

 

پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

 

و در آن باز کسی می خواند


که خدا هست

 

خدا هست

 

خدا هست هنوز


+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 | ساعت8:17 | توسط mtn |





چقدر خوبه كه هر از گاهي باورهايمان را يه مروري كنيم. بد

نيست ادم چند وقت يه بار ذهنيات و تفكراتش رو خانه تكاني

كنه .واضح تر بگم.ما در مورد رفتار و افكارمون بيشتر از اونيكه

فكر كنيم بر حسب عادت فكر ميكنيم و عمل ميكنيم. براي چند

لحظه بدون تعصب اين مطلب رو بخونيم. قبول؟!


قبل از ادامه بحث ازمايش زير را بخوانيد خيلي جالب و خواندني

است:

باور ها

 دانشمندان براي بررسي تعيين ميزان قدرت باورها بر كيفيت زندگي انسانها آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند :

 

 80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب كردند . يك شهرك را به دور از

هياهو برابر با 40 سال پيش ساختند . غذاهاي 40 سال پيش در

اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ، فرم

مبلمان ، آهنگها ، فيلم هاي قديمي ، اخباري كه از راديو و

تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد

اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند :

 

  تعداد موي سر ، رنگ موي سر ، نوع استخوان ، خميدگي بدن

، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160

نفر را به داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6ماه كم

كم پشتشان صاف شد ، راست مي ايستادند ، لرزش دستها

بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب

مثل افراد جوان ، رنگ موهاي سر شروع به مشكي شدن كرد ،

چين و چروكهاي دست و صورت از بين رفت .

 

  علت چه بود ؟

  خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40سال پيش زندگي

كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .

 

  انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند


. باورهاي آدمي است كه در هر لحظه به او القا ميكند كه

چگونه بينديشد .

 

  اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهاي آنان است .

انسانهاي موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق

ميكنند . انسانهاي ثروتمند ، باورهاي عالي و ثروت آفرين دارند

كه با اعتماد به نفس عالي خود و بدون توجه به تمام مسائل به

دنبال كسب ثروت ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت

مطلوب خود ميرسند .

 

  قانون زندگي قانون باورهاست . باورهاي عالي سرچشمه

همه موفقيتهاي بزرگ است . توانمندي يك انسان را باورهاي او

تعيين مي كند ..

 

  انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . باورهاي شما

دستاوردهاي شما را در زندگي ميسازند . زيرا باورها تعيين

كننده كيفيت انديشه ها ، انديشه ها عامل اوليه اقدامها و

اقدامها عامل اصلي دستاوردها هستند

 

  حكايت دوم:

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را

می‌آفریند. »

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت)

احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر

می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به

وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان

می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در

زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض

کنید .»

 او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:

«صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک

سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا

سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش

و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش

سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد.

بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز

پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و

یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه

اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که

دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش

نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و

زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند

همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟»

مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد،

کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با

شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی

برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش

در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این

بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و

بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

 

  استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:

« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی

نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که

نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش

ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم

عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید.

نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

 

 اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور

می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر

نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که

هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

 

« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز

ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است

که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید

هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت

یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از

دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود

واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است

 

 

فقط 10 دقيقه بشينيم تو يه جاي خلوت و تك تك طرز فكر ها و

رفتارهايي كه بطور نا خود اگاه عادتمون هست مرور

كنيم.ميدونيد چه اتفاقي ميافته؟

 

اگر واقعا بدون تعصب تك تك اعمال و افكارمون رو مرور كنيم به

خوبي ميتونيم خوب و بدهاش رو از هم تفكيك كنيم. خوبها و به

درد بخور هاش رو تقويت كنيم و بدها وكثيف هاش رو دور

بندازيم تا بيش ازاين تو زندگيمون دست و پامون رو نگيره.

انسان به طور ذاتي بدون اينكه نياز به اقا بالا سري داشته

باشه توانايي تشخيص خوب و بد رو داره. مگه نه؟؟؟!!!

 

خب منظورم از اين خانه تكاني چيه؟

تو ادبياتمون بهش ميگن:

چشمها رو بايد شست .جور ديگر بايد ديد.....

 

تو ادبيات عرفاني مون هم بهش ميگن:

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم......فلك را سقف

بشكافيم و طرحي نو در اندازيم

 

با كلاسها هم بهش ميگن:

مهندسي مجدد يا ري انجينيرينگ:Re-Engineering

 

بزرگان هم بهش ميگن:

مراقب افكارت باش كه گفتارت ميشود مراقب گفتارت باش كه 


رفتارت ميشود مراقب رفتارت باش كه عادتت ميشود.مراقب

عادتت باش كه شخصيتت ميشود و مراقب شخصيتت باش كه

سرنوشتت ميشود..

 

مذهبي ها هم بهش ميگن:

يك ساعت تفكر بهتر از هفتاد سال عبادت


+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 | ساعت9:58 | توسط mtn |





روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و…

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست… سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

  گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... 

جمله روز :   جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ...


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 | ساعت13:56 | توسط mtn |





 گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال کو؟


شيرين من، براي غزل شور و حال کو؟


گيرم هواي پر زدنم هست، بال کو؟


پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي


گيرم هواي پر زدنم هست، بال کو؟

گيرم به فال نيک بگيرم بهار را


چشم و دلي براي تماشا و فال کو؟

تقويم چارفصل دلم را ورق زدم


آن برگهاي سبِِِِزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند


حال سؤال و حوصله قيل و قال کو؟


+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 | ساعت10:5 | توسط mtn |





مي خواهمت ...چنانكه شب خسته خواب را

مي جويمت ...چنان كه لب تشنه آب را

محو توام ...چنانكه ستاره به چشم صبح

يا شبنم سپيده دمان آفتاب را ...

بي تابم ...آنچنانكه درختان براي باد !!

يا كودكان خفته به گهواره تاب را ...

بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل ...

ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را ...

حتي اگر نباشي مي آفرينمت !!

چونانكه التهاب بيابان سراب را !!

اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي

با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 | ساعت10:1 | توسط mtn |





یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون

 آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

 

دست همه حاضرین بالا رفت!

 

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد

 ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.

 

و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه

 کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟!

 

و باز دستهای حاضرین بالا رفت...

 

این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال

 کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید!

 

بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب

 این اسکناس شود؟!

 

و باز دست همه بالا رفت!!!

 

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش

 اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...

 

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری

موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم،

خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم

 که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه

 بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و

هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 | ساعت9:33 | توسط mtn |





 


قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد


و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:


مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟


كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟


كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از

جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت

و سبك مي شد، زيرا


سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت

اينجا بهشت است .


مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار

دوباره راه افتاد و


بهشت جا ماند.


آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :


درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت


پياده نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه

مسافري .



+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 | ساعت9:44 | توسط mtn |









مرد وزن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.

 

 آن ها عاشقانه يک ديگر را دوست داشتند.



زن جوان : يواش تر برو عزيزم . من می ترسممرد جوان : نه . اين جوری

 

خيلی بهتره


زن جوان : خواهش می کنم . من خيلی می ترسم


مرد جوان : خوب ولی بايد بهم بگی که دوستدارم


زن جوان : دوست دارم . حالا می شه يواش تر برونی


مرد جوان : منو محکم تربگير


زن جوان : خوب . حالا می شه يواش تربری


مرد جوان : باشه ولی به شرطی که کلاهايمنی منو برداری و روی سر

 

 خودت بذاری ؛ آخه نمی تونم راحت برونم . اذيتم می کنه



روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود:برخورد موتور سيکلت

 

باساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتور

 

سيکلت رخ داد ؛يکی از دو سر نشين زنده ماند و ديگری در گذشت


مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود .. بدون اينکه زن جوان را

 

مطلع کند با ترفندی کلاه ايمنی خود را بر سر او گذاشت و خواست تا

 

برای آخرين باردوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده

 

 بماند


+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388 | ساعت12:32 | توسط mtn |






آیت الله العظمی مرعشی نجفی بارها می‌فرمودند شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم. آن شب در عالم خواب دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا امیرالمومنین (علیه السلام) با جمعی حضور دارند.
حضرت فرمودند: شاعران اهل بیت را بیاورید. دیدم چند تن از شاعران عرب را آوردند. فرمودند: شاعران فارسی زبان را نیز بیاورید. آن گاه محتشم و جند تن از شاعران فارسی زبان آمدند.
فرمودند: شهریار ما کجاست ؟ شهریار آمد.
حضرت خطاب به شهریار فرمودند: شعرت را بخوان!
شهریار این شعر را خواند:

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا


آیت الله العظمی مرعشی نجفی فرمودند: وقتی شعر شهریار تمام شد از خواب بیدار شدم چون من شهریار را ندیده بودم.فردای آن روز پرسیدم که شهریار شاعر کیست؟
گفتند: شاعری است که در تبریز زندگی می‌کند.گفتم: از جانب من او را دعوت کنید که به قم نزد من بیاید.
چند روز بعد شهریار آمد. دیدم همان کسی است که من او را در خواب در حضور حضرت امیر (علیه السلام) دیده ام.
از او پرسیدم: این شعر «علی ای همای رحمت» را کی ساخته ای؟ شهریار با حالت تعجب از من سوال کرد که شما از کجا خبر دارید که من این شعر را ساخته ام ؟ چون من نه این شعر را به کسی داده ام و نه درباره آن با کسی صحبت کرده ام.
مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی به شهریار می‌فرمایند: چند شب قبل من خواب دیدم که در مسجد کوفه هستم و حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) تشریف دارند. حضرت،شاعران اهل بیت را احضار فرمودند: ابتدا شاعران عرب آمدند. سپس فرمودند: شاعران فارسی زبان را بگویید بیایند. آنها نیز آمدند. بعد فرمودند شهریار ما کجاست؟ شهریار را بیاورید! و شما هم آمدید. آن گاه حضرت فرمودند: شهریار شعرت را بخوان! و شما شعری که مطلع آن را به یاد دارم خواندید.
شهریار فوق العاده منقلب می‌شود و می‌گوید: من فلان شب این شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم. تا کنون کسی را در جریان سرودن این شعر قرار نداده ام.
آیت الله مرعشی نجفی فرمودند: وقتی شهریار تاریخ و ساعت سرودن شعر را گفت،معلوم شد مقارن ساعتی که شهریار آخرین مصرع شعر خود را تمام کرده، من آن خواب را دیده ام.
ایشان چندین بار به دنبال نقل این خواب فرمودند: یقینا در سرودن این غزل، به شهریار الهام شده که توانسته است چنین غزلی به این مضامین عالی بسراید. البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است و خوشا به حال شهریار که مورد توجه و عنایت جدش قرار گرفته است.
 


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 | ساعت17:23 | توسط mtn |





 
 

آه دیشب خواب دیدم من عجیب    خواب دیدم یک گروه نانجیب

 

روی بال عشق را خط می زنند       هر کبوتر زاده را سر می برند

 

خواب دیدم فاطمه دخت نبی           نور چشم مصطفی ام ابی

 

چشمهایش پر ز درد و اشک بود گونه هایش جای دست رشک بود

 

کودکی نام علی را داد زد          نام آن عشق جلی را داد زد

 

فاطمه دیگر علی را یار نیس    بهر اشکت یا علی غمخوار نیست

 

عزم هجرت کرده جان مصطفی   همسر غمخوار مولی مرتضی

 

آخرین دیدار آنها در بقیع           بعد از آن ظلم وستمهای فجیع

 

خاک هم آغوش شد با فاطمه        اشک مولا را نبودش خاتمه

 

آسمان هم سیلی ای از ابر خورد   گریه کردو آتشی را سرد برد

 

آه ،دیشب خواب دیدم من عجیب  خواب دیدم یک گروه نانجیب

 

کینه ای بر سینه خود کاشتند    تخم نفرت بر دل خود کاشتند

 

جانمازی باز در محراب بود      قاتل مولا علی در خواب بود

 

ضجه و ذکر توسل بر خدا          ذکر یا رب  یا رب و ذکر دعا

 

عرش لرزید و یاسی سبز مرد       چون علی ضربتی از ملجم نامرد خورد  

 


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 | ساعت17:1 | توسط mtn |





سلام

میخوام بدون مقدمه برم سر اصل مطلب:

من فکر میکنم هر کار خوبی که ما انجام میدیم در واقع خواست خداست. یعنی خدا اون کار رو به دلمون انداخته

اگه بخوام امروزی تر بگم: خدا انگیزه اون کار رو به ما داده.

همینطور برعکس اگه گناهی از ما سر بزنه منشاء شیطانی داره. به عبارت دیگه شیطان پشت پرده همه گناهان ماست.

به نظر من اگه آدم خودشو به خدا بسپاره و در اول هر کاری بگه خدایا به امید تو دیگه شیطان نمیتونه آدمو وسوسه کنه.

اگه گفتن این جمله برامون عادت بشه مطمئن باشید که هیچ وقت حتی فکر گناه هم به مغزمون خطور

نمی کنه 

یه مثال

همین امروز صبح بعداز سحری خوردن و نماز خوندن یک ساعت نشستم پای اینترنت

موقعی که می خواستم برم سر کار رفتم سر و صورتمو بشورم نا خداگاه دیدم دارم وضو میگیرم

وقتی به خودم اومدم دیگه دلم نیومد وضو را کامل نگیرم. وضو رو گرفتم بعد با خودم فکر کردم

من که نمی خواستم وضو بگیرم. میخوام بگم آدم وقتی بخواد کاری بکنه خب اول نیت میکنه

یا بقول امروزیها تصمیم میگیره.ولی من تصمیم نگرفته بودم وضو بگیرم.

میخوام اینو بگم که آدم وقتی که دلش با خدا شد بعضی کارا رو خود خدا اتوماتیک وار برات بوسیله خودت

انجام میده. جالبه نه؟!!!

در نتیجه: بیاید 

                   خدایی باشیم نه شیطانی 


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 | ساعت11:27 | توسط mtn |





انسان نرم و لطیف زاده می شود
و به هنگام مرگ خشک و سخت می شود.
گیاهان هنگامی که سر از خاک بیرون می آورند نرم و انعطاف پذیرند.
و به هنگام مرگ خشک و شکننده.
پس هر که سخت و خشک است
مرگش نزدیک شده
و هر که نرم و انعطاف پذیر
سرشار از زندگی است.
سخت و خشک می شکند.
نرم و انعطاف پذیر باقی می ماند.


+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 | ساعت13:5 | توسط mtn |






+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 | ساعت15:6 | توسط mtn |





مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را در‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛

چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كني. مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را

آنجا پنهان‌ كنم؛ چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌هاي‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌داني. حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را

ببندم و تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني كه‌ نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و

مي‌داني‌ كدام‌ فكر روي‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ مي‌رود. تو هر شب‌ خواب‌هاي‌ مرا تماشا

مي‌كني، آرزوهايم‌ را مي‌شمري‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ مي‌گيري. تو مي‌داني‌ امروز چند بار

اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شيطان‌ از نزديكي‌هاي‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو سرنوشت‌ تمام‌

برگ‌ها را مي‌داني‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داري‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌

خبري‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد. تو مي‌داني، تو بسيار مي‌داني...خدايا مي‌خواستم‌

برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم. اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌اي...

پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌اي‌ برايم‌ بياورد.


+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 | ساعت15:13 | توسط mtn |





حکایت التیام بال‏های شکسته و روایت بارش باران است بر دل زمین. ماه

صعود به آسمان معرفت و جاده‏ای هموار برای نیل به مقصود است. گاه

عروج و نهر جاری آمرزش است. ماه تسبیح بودن نَفَس‏ها و عبادت بودن

خواب‏ها. آمیخته‏ای است از سختی و آسانی. سختی‏اش در گرسنگی و

تشنگی و مبارزه با امیال و غفلت‏ها و زیاده‏گویی‏ها و پرخوری‏هاست و

لذّتش در احساسِ نزدیکی به محبوب و استشمام بوی خوشِ غُفران از

شکوفه‏هایِ بهاریِ رمضان و نشستن شبنمِ رحمت بر پیکرِ جانمان در

سحرگاهان آن. و چه می‏توانیم از آن بگوییم که رمضان، روایت مگویی است

که تا آن را نیابیم نتوانیم شناخت. رمضان، تو پیام‏آور معنویت، و رسولِ درگاه

ربوبیتی. مقدمت گرامی باد.


+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 | ساعت16:7 | توسط mtn |